|
|
|
|
|
اینکه چرا این وقت شب شروع کردم به کلنجار رفتن با جملههای دکتر شریعتی، خیلی مهم نیست! مهم اینه که از این جملهها خیلی خوشم میاد! همین!
۱- خدایا! در روح من، اختلاف در انسانیت را با اختلاف در فکر و اختلاف در رابطه با هم میامیز! آنچنان که نتوانم این سه موضوع جدا از هم را، باز شناسم!
خیلی باحاله! اینکه ما آدمها برای توجیه رفتارهای زشت و کثیف یه مشت آدم دیگه، اختلاف سلیقه رو بهونه میکنیم! اختلاف در فکر و سلیقه و آموزش یه چیز طبیعی برای رفتارهای انسان حساب میشه! اما آیا این میتونه توجیهی برای هر رفتار اشتباهی باشه؟!
۲- خدایا! مرا به ابتذال آرامش و خوشبختی مکشان! اضطرابهای بزرگ، غمهای ارجمند و حیرتهای عظیم را به روحم عطا کن! لذتها را به بندگان حقیرت بخش و دردهای عزیز بر جانم ریز!
سر این موضوع نمیشه خیلی حرف زد! چون آرامش و خوشبختی، آرزوی آدمهای زیادیه و یه عدهی خیلی کمی هستند که فراتر از خوشبختی و آرامش دنبال اهداف دیگهای در زندگیشون هستند! شاید منظورت انسانهاست؟
۳- خدایا! اندیشه و احساس مرا در سطحی پائین میاور که زرنگیهای حقیر و پستیهای نکبتبار و پلید “شبه آدمهای اندک” را متوجه شوم!
به چیزی فکر کنید به نام انسان! همون چیزی که قرار بود کار خدا رو انجام بده! این انسان از جنس آدمهاست! حالا موجودی رو تصور کنید که فقط شبیه آدمه! حالا فکر کنید که این شبه آدم، حقیر هم باشه! عجب شاهکاری میشه! اختلاف اونی که میخواد انسان باشه با این شبه آدم اندک خیلی حیرتانگیزه!
۴- خدایا! مرا از چهار زندان بزرگ انسان: طبیعت، تاریخ و جامعه و خویشتن رها کن! تا آنچنان که تو ای آفریدگار من، مرا آفریدهای، خود آفریدگار خود باشم، و نه همچون حیوان خود را با محیط، که محیط را با خود تطبیق دهم!
آخرشه! فرق انسان و حیوان! حیوان خودش رو با محیط تطبیق میده و انسان محیط رو با خودش! با این دستهبندی ماها کجا قرار میگیریم؟ ماهایی که بخاطر ناراحت نشدن یکی از همون “شبه آدمهای اندک”، حاضر میشیم در مقابل هر چیزی سکوت کنیم! و حتی برای مقابله با گرما و سرمای طبیعت مثل آدمهای اولیه در چندین هزار سال پیش به برهنه شدن، پناه میبریم!! و گاهی هم به صورت یک اصل خدشه ناپذیر و برای توجیه رفتارهای نکبتبار “شبه آدمهای اندک” متوسل میشیم به تفاوتهای انسانی! انسان یا حیوان؟
۵- خدایا! آتش مقدس “شک” را آنچنان در من بیفروز تا همهی یقینهایی را که در من نقش کردهاند، بسوزاند! آنگاه از پس تودهی این خاکستر، لبخند مهراوه بر لبهای صبح یقینی شسته از هر غبار، طلوع کند!
خیلی جرأت داری آقای شریعتی! میخوای به همه چیز شک کنی؟! بیخیال بابا! آخه این چه کاریه؟ یعنی کسی دور و برت نبوده که همینی که هستی رو تأیید کنه؟! یعنی کسی نیست که همینجوری که هستی دوستت داشته باشه؟! آهان! فهمیدم! احتمالا تو برای دیگران زندگی نمیکنی! یعنی قربون صدقهی دیگران برات مهم نیست! رفتار انسانی برات مهمتره! آفرین! صد آفرین به این جرأت!
۶- خدایا! مرا از زبونی تقلید نجات بخش! تا قالبهای ارثی را بشکنم! تا در برابر “قالبریزی” غرب و شرق بایستم! تا دیگران حرف نزنند و من فقط دهنم را تکان دهم!
مگه چه اشکالی داره؟! حدود ۶میلیارد نفر ممکنه یه کاری بکنند، خوب تو هم بکن! اگه بد بود که اونا نمیکردند! چی؟ صدات درست نمیاد! آهان! داری میگی اگه همهی دنیا هم جمع بشه بگه دو بعلاوهی دو میشه پنج، تو میگی میشه چهار؟! نمیدونم! شاید اگه آدمهای زیادی بگن میشه پنج، خوب بشه پنج! چی؟ نمیشه؟ امکان نداره؟ خیلی سخت میگیری بابا! همه که مثل تو فکر نمیکنند! آهان! میگی اون چیزی که درسته، همیشه درسته! یعنی نمیشه یه نفر بخاطر اختلاف سلیقه دو بعلاوه دو رو بگه هفت!؟
۷- خدایا! در تمامی عمرم، به ابتذال لحظهای گرفتارم مکن که به موجوداتی برخورم که در تمامی عمر، لحظهای در ترجیح عظمت، عصیان و رنج بر خوشبختی، آرامش و لذت اندکی تردید کردهاند!
باز گیر دادی به خوشبختی و آرامش و لذت؟!؟ ول کن بابا! آدمها با همین خوشیها و خندیدنها زندگی میکنند! اگه این رو ازشون بگیری، دیگه زندگی براشون نمیمونه! دست بردار آقای شریعتی! بذار آدمها حالشون رو بکنند! البته شاید هم تو برای آدمها نگفته باشی! اونجوری زدی وسط خال! |
||
|
+
نوشته شده در دوشنبه 24 تیر1387ساعت 1:6 توسط سجاد نوروزیان
|
|
||